X
تبلیغات
عارفین - 2 حکایت از عارف بالحق آیت الله بها الدینی
اوضاع شما را می دانیم!

یکی از دوستداران ایشان می گفت:
« شب عقد ازدواجم مصادف بود با شب ولادت باسعادت حضرت ام الائمه فاطمه زهرا علیها السلام، روی ارادت و عشق به آقای بهاء الدینی، مقید بودم ایشان عقد را بخوانند.
درب منزل ایشان رفتم، گفتند: آقا را به مجلس جشن ولادت، منزل یکی از آقایان برده اند. به آن مجلس رفتم، خجالت می کشیدم خواسته خود را اظهار کنم و ایشان را از آن مجلس که خیلی ها به عشق ایشان آمده بودند، بلند کنم. اما به محض ورود، آقا چشمش به من افتاد از جا بلند شد و فرمود:
« ما دیگر برویم. »
صاحب بیت و دیگران دویدند که آقا کجا؟ با لحن شیرین پر از صفا و محبت فرمودند:
« آخر آقا این بچه سید با ما کاری دارد برویم کار او را اصلاح کنیم. »
و به محض اینکه خدمت آقا رسیدم و سلام کردم فرمود: « مبارکه! »
با اینک هیچ حرفی در این باره به آقا زده نشده بود، همه بهتمان زد.

در مسیر که می آمدیم بعضی که در آن مجلس شرکت داشتند و با آقا بودند یکی گفت: آقا به عشق شما مجلس تشکیل می دهند. عده ای هم چون شما شرکت فرموده اید می آیند، حضرت عالی در بین مجلس بلند می شوید، خیلی ها ناراحت می شوند. ایشان با نگاه و لحن خاصی فرمودند:
« مجلستان را درست کنید. وقتی ما می بینیم افراد ناجور در مجلس هستند ( اولی و دومی و سومی ) چگونه در آن مجلس بنشینیم، مجلستان را درست کنید.
 ما همه شما را می شناسیم و اوضاع همه شما را می دانیم. »

به انتظار پیرزن

یکی از دوستداران ایشان می گفت:
« روزی با آقا وعده کردم در ساعتی معین بعد از ظهر، خدمت ایشان برسم و در ساعت معین خدمتشان جایی برویم. طبق وعده، خدمت رسیدم و نشستم و دیدم آقا حرفی از رفتن نمی زند.
تعجب کردم که آقا در قرارهای خود مقید بود. عظمت آقا مانع بود از این که بگویم: بفرمایید برویم. ایشان هم چیزی نفرمود.
یک مرتبه صدای کوبه در حسینیه بلند شد، آقا فوراً دست زیر تشکی که روی آن نشسته بود برد و قبضه پولی را به من داد و فرمود بده به ایشان که در می زند.
رفتم در را باز کردم دیدم پیره زنی است پول را به او دادم و گفتم: آقا داده است. برگشتم دیدم آقا نزدیک پله های حسینیه ایستاده است و می فرماید: برویم، دانستم که تأخیر آقا برای این بود که آن زن که اراده کرده بود به آقا برای مشکل خود مراجعه کند، بیاید مشکل او رفع شود، آنگاه آقا از خانه بیرون رود.»

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/07/22ساعت 10:58 قبل از ظهر  توسط کمال زاده  |